تبليغاتX
واگویه های خاطره
                                               

این روزها معصومانه زندگی می کنم. و گاهی دلم برای خودم می سوزد. و گاهی حالم بهم می خورد از این معصومانه زندگی کردن و هی یاد آن روزها می افتم که بچه بودم و لی لی بازی می کردم و پایم روی خط می رفت گاهی و می سوختم. این روزها پایم همه اش روی خط است اما لعنتی نمی دانم چرا نمی سوزم. قوانین بازی را کی عوض کرده؟!

پ.ن بی ربط به پست٫ پر ربط به من:

شراب و عیش نهان چیست کار بی​بنیادگره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکنز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخقدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبشکه آگه است که کاووس و کی کجا رفتندز حسرت لب شیرین هنوز می​بینممگر که لاله بدانست بی​وفایی دهربیا بیا که زمانی ز می خراب شویمنمی​دهند اجازت مرا به سیر و سفرقدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ زدیم بر صف رندان و هر چه بادا بادکه فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاداز این فسانه هزاران هزار دارد یادز کاسه سر جمشید و بهمن است و قبادکه واقف است که چون رفت تخت جم بر بادکه لاله می​دمد از خون دیده فرهادکه تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهادمگر رسیم به گنجی در این خراب آبادنسیم باد مصلا و آب رکن آبادکه بسته​اند بر ابریشم طرب دل شاد

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:9 توسط فرناز |

 

یکی از دوستان در طرف راست مملکت نشسته مان - که از قضا بسیار خوش آب و هواست و فقط هم مال آدم هایی است که از آقایان زاده می شوند و یا قرار می شود آقا بزایند -  گ..ه گ..ی می کنند و یا به بیان قابل نوشتاری تر افاضات نموده اند که: «بسیج و سپاه هیچ نقشی در حادثه کوی دانشگاه نداشتند». آدم یک جایش می سوزد! نمی شود اگر داغ بر روح و جسممان می زنند دیگر هی هر روز مثل شام از شب مانده تازه اش نکنند و مثل زخمی که تازه پوست گرفته و هنوز زیرش خون جریان دارد پوستش  را نکنند؟ می شود به عبارت ساده تر اگر می خواهند و زورش را هم دارند که هی بهمان زور بگویند و شبیه این کاریکاتور ها که در اینترنت زیاد است دستشان را جلوی دهانمان بگیرند و هی توی سرمان بکوبند و برای برداشت عکس العمل مشابه بهمان لبخند بزنند٫ این کارها را بکنند اما هی هر روز نیایند بگویند ببنید ما چقدر خوبیم و آنقدر خوبیم که شما هیچ اعتراضی نمی کنید! نه به این خاطر که دستمان جلوی دهانتان است و شاید هم تا ته توی حلقتان! فقط به همین خاطر که ما و مملکت پر سر و ته مان خیلی خوب و نیک و اسلامی و باحال و از اینجور چیزهاست! می شود دست از سر کچلمان بردارند تا فعلا با نون دونه ای سیصد تومان کنار بیاییم؟ و فکر بقیه اش را هم بگذاریم برای بعدا ها؟ می شود خفه شوند؟! می شود خفه شوند و هی «کی بود؟ کی بود؟ ما نبودیم!» بازی نکنند؟ می شود هی نگویند بسیج و سپاه هیچ نقشی در حادثه ی کوی دانشگاه نداشتند؟ گویا در آن زمان بسیج و سپاه سبزی شام شب را پاک می کرده اند و بنده خدا ها اصلا از این سیاسی بازی ها سرشان نمی شود که!  نه! گمان نکنم بشود...

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:59 توسط فرناز |

حال و هوای عجیبی دارد. نمی دانم شاید فعلم اشتباه است. شاید باید بگویم حال و هوای عجیبی دارم. وقتی که اینجا می آیم. از شعاع صد متری اش احساس فراغت می کنم. فراموش می کنم سیگنال درس مهمی ست که آخر هفته امتحان میان ترمش یقه ام را می چسبد. فراموش می کنم که پروژه و هوم ورک هایم مانده اند. یادم می رود اینجایم تا درس بخوانم. تقصیر من نیست. تقصیر اینجاست. اینجا غریب است و حس عجیبی یا دارد و یا می دهد. اینجاست که بوی رهایی می دهد و صدای شش دانگش در آزادی و علایق من تعریف می شود. تقصیر من نیست. تقصیر این صندلی های نیمه شکسته ی تازه تعمیر شده ی پیر پر ابهت است که اسیر می کند نگاه آدم را. تقصیر این مکان دور افتاده است که هم تنهایی اش می چسبد و هم شلوغی اش. هم خنده اش حس خوشبختی می دهد و هم غم اش. تقصیر اینجاست که دور افتاده از دانشکده. دور افتاده از چیزی که «من» مجبور است باشد. تقصیر اینجاست که «من» را به یادم می آورد. تقصیر رنگش هم نیست. نمی شود اینطور توجیح کرد که این هم از همان دسته ایست که من را ناخودآگاه بخاطر رنگ سبزش به خود جلب می کند و دست آخر هم مال من می شود. وجود من می شود. من می شود. نه نیست. و گرنه آن موقع ها که قرمز بود مرا چه کارش بود؟!

اینجا یا خیلی خوب است یا خیلی بد. خیلی خوب به این خاطر که اینجا می شود هرچقدر می خواهم خودم باشم و از این خود بودن در نهایت خودخواهی لذت برد. و اینکه اینجا تنها جایی ست در کل دنیا که من آزادی ام به اوج می رسد و آنقدر قد علم می کند که گاهی سرش را مجبور است خم کند تا سایش آن بر سقف آرزو ها آزارش ندهد. و یا شاید هم خیلی بد است از این جهات که آدم وقتی پا بیرون از آن شعاع صد متر مذکور می گذارد و فقط کمی دور می شود از اینجا٫ یکهو سقوط می کند در «بی خودی» اش و دیگر نمی تواند «من» باشد و دوباره خودش را گم می کند انگار. آن زمان است که سکته های مجازی بدجوری به قلب آدم فشار می آورد. راستش را بخواهید ترک اینجا سخت نیست اما آزار دهنده است. شبیه روزه گرفتن است. می شود روزه گرفت٫ سخت نیست اما آدم از مقدار کم تا شاید حتی مقدار زیادی اذیت می شود! یا مثل همین درس خواندن زورکی خودمان! سخت نیست اما آزار دهنده است. و البته این هم بر می گردد به همان «بی خودی» جهان بیرون از این دایره ی با شعاع صد متر که دوست دارد انگار ما را به سمتی ببرد که ناجهت با جهت من بودنمان است و انتخاب رشته هایی که از رتبه هایمان ناشی شده است و حال هم که خواندن آن رشته عذاب شده است برایمان از جبر «بی خودی» این جهان بیرون از دایره. و این مرز دایره عجب شک بدی به آدم می دهد! عجب عجیب آزار دهنده است!

روزگاری بود که در ولایت دوست داشتنی خودمان - اهواز - دلبسته ی رود عریض و کم آب و پر توانی بودم. رودی که بزرگ بود. وسیع بود. پر بود از خاطرات٫ که نه می شست و نه می برد. و هر سال که کم آب تر می شد٫ عمق خاطراتش بیشتر می شد انگار. کارون شبیه کمدی شیشه ای بود که خاطرات همه ی مردم شهر در آن ریخته می شد. شبیه دلخوشی مردم بود. شبیه تنها دلخوشی من بود. مادرم بود کارون. حس رهایی من در اهواز کارون بود مثل همین دایره ی با شعاع صد متر اینجا. اما اینجا مادرم نیست. اینجا کودک من است. اینجا منم که مادر کانکسم و هر چه کارون در وجود من ریخته بود را در کانکس ریختم. من در کارون پر شدم و در کانکس خالی. کانکس٫ این دایره ای که از شعاع صد متری اش شروع می شود و برای من تنها جای دنیاست. اینجا بدجوری دنیای من این. اینجا خیلی دنیای من است. نمی شود دنیا صفت باشد؟ می شود. در دنیای من می شود. در دنیای من٫ آزادی من است که تعیین می کند تعریف چه باشد. اینجا کانکس است. دنیا ترین جای دنیا. دایره ای که از شعاع صدمتری اش شروع می شود و دایره نیست. قفسی تنگ و کوچک است که آزادی و رهایی ام را قورت داده و پس نمی دهد. اینجا کانکس است. دنیا ترین دنیای من...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:57 توسط فرناز |

مرده شور این بلاگفا رو ببره!!! اینهمه نوشتم..!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:9 توسط فرناز |

هفته ی گذشته٫ روز چهارشنبه عهدی که تابستان بسته بودم را شکستم. برای تظاهرات و راهپیمایی ۱۳ آبان با اطمینان و قاطعیت به دانشگاه رفتم که راهپیمایی از آنجا شروع می شد و به هفت تیر ختم می شد. ماسک٫ دستبند سبز٫ شعار های سبز٫ روحیه ی سبز. دلیلم موسوی نبود یا کروبی یا هر بنده ی دیگری مثل خودم یا خودمان. دلیلم تخلیه ی خشمم بود. خشمم دلیل سیاسی داشت یا نداشتش هم مهم نیست و اینکه چند درصد از این خشم مربوط به احمدی نژاد بودش هم مهم نیست٫ مهم این است که وقتی از راهپیمایی برمی گشتیم احساس آزادی می کردم٫ حس غرور٫ حس شیرین رها بودن٫ آنقدر این حس شیرین بود که صدایم تا چند روزی گرفته بود و نشان از تخلیه شدن خشم و نفرت چند ماهه یا شاید هم چند ساله ی دختری بود که با وجود اعتقادات جدا از جامعه اش٫ باز هم در کنار جامعه اش یکصدا حرفش را زده بود و تخلیه شده بود. این حس کمی شاید شبیه حسی که دیروز داشتم بود. دیروز اردوی یکروزه ی آشنایی انجمن اسلامی برای ورودی های جدید بود و من و دوستان به عنوان مسئول معرفی غرفه ی کانکس (خانه فرهنگ) و کاروان(نشریه مون) رفته بودیم. از هفته ها قبل برنامه ریزی کرده بودیم و ایده زده بودیم که غرفه ی خوبی داشته باشیم و ۸۸ی ها رو به کاروان و کانکس جذب کنیم. خداییش خیلی خوب بود. کلی استقبال شد از غرفه مون و کلی آدم هم ثبت نام کردیم. و خلاصه این رو می خواستم بگم که این غرفه تمام دنیای من بود انگار. دستم باز بود برای هرجور ایده ای. اصلا نمود خارجی آزادی من بود! من هرطور که می خواستم این آزادی رو توی غرفه فریاد می زدم. با خطم٫ با رنگ هایی که برای تزئین انتخاب می کردم٫ با مدل توصیفم از کانکس!! نمی دونین که چه حالی می ده حس آزادی! شاید  به قول نوشین و رایحه٫ این از اون نوع ذوق های خاص من باشه که در معمولی ترین شرایط از یه مسئله ی خیلی کوچیک یه ذوق عجیبی می کنم. اما هر چقدر هم که این ذوق کردن احمقانه به نظر برسه من می پرستمش!

دیروز در اختتامیه ی اردو٫ در حالی که همه داشتن از خستگی می مردن و توی آمفی تئاتر از این خستگی یا خوابشون برده بود یا داشتن می خوابیدن یا با بغل دستی شون حرف می زدن یا مثل من چراغ های سوخته ی  سقف آمفی تئاتر رو می شمردن و خلاصه هیچ کس به موسیقی مثلا سنتی مزخرفی که در حال پخش بود گوش نمی داد. در انتها همه ی افرادی که کادر اردو بودن روی سن جمع شدن تا نمی دونم شاید بچه ها بشناسنشون و براشون کف بزنن و هر کس حرفی داره بزنه و اینا. من و دوستان غرفه ای که در اون حد انرژی نداشتیم روی سن نرفتیم و برنامه رو از همون پایین سر جاهامون دنبال می کردیم. خلاصه افراد کله گنده ی اردو یکی یکی اومدن و حرف زدن و هر کدوم با چشمای گریون و جمله های نیمه تموم تریبون رو تنها می ذاشتن. و البته اشک من و خیلی های دیگه رو هم در آوردن. اونا درباره ی عضو مهمی از کادر اردو صحبت می کردن به اسم ع.ع که در جلسات محاکمه ای که از تی وی پخش شد به ۵سال حبس قطعی محکوم شد. به این دلیل که عضو یکی از بخش های ستاد میرحسین بود و حالا ۲۰ روز فرصت داشت تا آزاد باشه و بعد راهی اوین می شد. خنده داره٫ به قول صبا بریدن ۵ سال حبس برای یه آدم فقط به این جرم که عضو ستاد رقیب انتخاباتیه خیلی احمقانه ست چون هر آن ممکن بود میرحسین برنده ی انتخابات باشه و ع.ع عضو ستاد احمدی نژاد! هه!

خلاصه اینکه اشکمان خوب درآمد! نه برای ع.ع عزیز که گوینده ی رادیوی اردوهای انجمن بوده و همیشه و حتی دیروز با آن غم بزرگ چنان از پشت رادیو می خنداندمان که کسی باورش نمی شد این آدم همان آدمی باشد که در تی وی با چهره ی خندان در محاکمه ای نشانش داده اند و ۵سال حبس برایش بریده اند. نه برای او نبود که گریه ام گرفته بود. گریه هایم را قبلا برایش کرده بودم. اینبار برای خودم گریه ام گرفته بود. برای خودمان. که در مثلا بهترین سال های عمرمان با بدترین وضعیت٫ دست و پنجه را نرم که جه عرض کنم٫ دست و پنجه را می شکنیم!! و این مسائل جوری ست که خستگی را بدجوری در تن آدم خاک می کند! و فقط یک ۱۳آبان می طلبد برای تخلیه... این جوانی عجب چیزی ست. آدم زود انرژی می گیرد و زود از دستش می دهد. این جوانی عجب چیز خوبی ست.

به اهواز می رویم. برای تجدید دوباره ی نفس هایمان. به بهانه ی ازدواج یکی از دوستان دوران کودکی مان.اهواز٫ کارون٫ هوای گرفته ی عصرها٫ شلوغی نادری و ۲۴متری ها٫ جاده ی ساحلی مادرم کارون٫ الهام٫نوشین٫ یگانه ی زندگی ام! مرا در آغوش بکشید! پیش به سویتان می آیم!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:24 توسط فرناز |

امروز هشت هشت هشتادوهشت بود. و ما چند نفری از اکیپپ دخترای خوابگاهی و چندتایی هم از بچه های دانشگاه قرار گذاشته بودیم که ساعت هشت صبح از جلوی خوابگاه به طرف پارک ساعی حرکت کنیم. خب خوش گذشت. کارای زیادی کردیم. خیلی خندیدیم. اما نکته ی جالب توجهی که باعث شد بخاطرش پست بذارم این بود که یه قرار گذاشتیم. اینکه ۹/۹/۹۹ همگی بیایم دانشکده و از اونجا باهم بریم یه جایی و اگه هم ازدواج کرده بودیم زن یا شوهرامون رو هم بیاریم. حرکت عجیبی بود. از این جهت که اون موقع ما ۳۱ سالمون خواهد بود. و این واقعا برام دور از ذهنه. با اینکه بارها و بارها سن سی سالگی خودم رو توی ذهنم تصویر کردم اما باز هم وقتی به سی و یک سالگی م فک می کنم برام گنگ و مبهمه. و دیگه اینکه یکی از بچه ها معتقد بود که اون موقع زنده نخواهد بود چون مطمئنه که در سن سی سالگی می میره. و ما هم یه جورایی مطمئنیم که اگه اتفاقی براش نیفته که منجر به مرگش بشه، حتما خودکشی می کنه. ما متفق القول شک نداریم به این مسئله. و یکی دیگه از بچه ها گفت که توی اون سن ایران نیست. و یکی دیگه از بچه ها گفت که شوهرش احتمالا اجازه نخواهد داد که اینکارو بکنه و حتی ممکنه ناراحت بشه از اینکه یه روزی یه همچین قراری گذاشته. اونم اینکه این قرار شامل چند پسر هم می شده. در حالی که این جمع فقط یه جمع دوستانه ی بی غرض و ساده ست. و اون شوهره باید درک کنه که زنش بهش وفاداره و هیچ خطایی مرتکب نشده و بهش هیچ وقت خیانت نکرده و نمی کنه. چرا نمی فهمه؟

آیا تابلوه که دارم کسی رو یا خودمو توجیه می کنم؟ آیا خود درگیری عذاب وجدانم مشخصه؟ تقصیر من نیست. یکی باید به این مردا بفهمونه که زنا با اینکه حس تعصبشون رو دوس دارن، اما اونا دیگه هر جایی نباید از این حس استفاده کنن، و لازمه که اونا هم گاهی به خودشون زحمت بدن و مثه زنا خود دار باشن! فقط گاهی، فقط ذره ای! خیلی سخته؟!

پ.ن: متاسفم از اینکه این پست انقدر احمقانه بود. به اقتضای سنم بود خب!

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:55 توسط فرناز |