
هفته ی گذشته٫ روز چهارشنبه عهدی که تابستان بسته بودم را شکستم. برای تظاهرات و راهپیمایی ۱۳ آبان با اطمینان و قاطعیت به دانشگاه رفتم که راهپیمایی از آنجا شروع می شد و به هفت تیر ختم می شد. ماسک٫ دستبند سبز٫ شعار های سبز٫ روحیه ی سبز. دلیلم موسوی نبود یا کروبی یا هر بنده ی دیگری مثل خودم یا خودمان. دلیلم تخلیه ی خشمم بود. خشمم دلیل سیاسی داشت یا نداشتش هم مهم نیست و اینکه چند درصد از این خشم مربوط به احمدی نژاد بودش هم مهم نیست٫ مهم این است که وقتی از راهپیمایی برمی گشتیم احساس آزادی می کردم٫ حس غرور٫ حس شیرین رها بودن٫ آنقدر این حس شیرین بود که صدایم تا چند روزی گرفته بود و نشان از تخلیه شدن خشم و نفرت چند ماهه یا شاید هم چند ساله ی دختری بود که با وجود اعتقادات جدا از جامعه اش٫ باز هم در کنار جامعه اش یکصدا حرفش را زده بود و تخلیه شده بود. این حس کمی شاید شبیه حسی که دیروز داشتم بود. دیروز اردوی یکروزه ی آشنایی انجمن اسلامی برای ورودی های جدید بود و من و دوستان به عنوان مسئول معرفی غرفه ی کانکس (خانه فرهنگ) و کاروان(نشریه مون) رفته بودیم. از هفته ها قبل برنامه ریزی کرده بودیم و ایده زده بودیم که غرفه ی خوبی داشته باشیم و ۸۸ی ها رو به کاروان و کانکس جذب کنیم. خداییش خیلی خوب بود. کلی استقبال شد از غرفه مون و کلی آدم هم ثبت نام کردیم. و خلاصه این رو می خواستم بگم که این غرفه تمام دنیای من بود انگار. دستم باز بود برای هرجور ایده ای. اصلا نمود خارجی آزادی من بود! من هرطور که می خواستم این آزادی رو توی غرفه فریاد می زدم. با خطم٫ با رنگ هایی که برای تزئین انتخاب می کردم٫ با مدل توصیفم از کانکس!! نمی دونین که چه حالی می ده حس آزادی! شاید به قول نوشین و رایحه٫ این از اون نوع ذوق های خاص من باشه که در معمولی ترین شرایط از یه مسئله ی خیلی کوچیک یه ذوق عجیبی می کنم. اما هر چقدر هم که این ذوق کردن احمقانه به نظر برسه من می پرستمش!
دیروز در اختتامیه ی اردو٫ در حالی که همه داشتن از خستگی می مردن و توی آمفی تئاتر از این خستگی یا خوابشون برده بود یا داشتن می خوابیدن یا با بغل دستی شون حرف می زدن یا مثل من چراغ های سوخته ی سقف آمفی تئاتر رو می شمردن و خلاصه هیچ کس به موسیقی مثلا سنتی مزخرفی که در حال پخش بود گوش نمی داد. در انتها همه ی افرادی که کادر اردو بودن روی سن جمع شدن تا نمی دونم شاید بچه ها بشناسنشون و براشون کف بزنن و هر کس حرفی داره بزنه و اینا. من و دوستان غرفه ای که در اون حد انرژی نداشتیم روی سن نرفتیم و برنامه رو از همون پایین سر جاهامون دنبال می کردیم. خلاصه افراد کله گنده ی اردو یکی یکی اومدن و حرف زدن و هر کدوم با چشمای گریون و جمله های نیمه تموم تریبون رو تنها می ذاشتن. و البته اشک من و خیلی های دیگه رو هم در آوردن. اونا درباره ی عضو مهمی از کادر اردو صحبت می کردن به اسم ع.ع که در جلسات محاکمه ای که از تی وی پخش شد به ۵سال حبس قطعی محکوم شد. به این دلیل که عضو یکی از بخش های ستاد میرحسین بود و حالا ۲۰ روز فرصت داشت تا آزاد باشه و بعد راهی اوین می شد. خنده داره٫ به قول صبا بریدن ۵ سال حبس برای یه آدم فقط به این جرم که عضو ستاد رقیب انتخاباتیه خیلی احمقانه ست چون هر آن ممکن بود میرحسین برنده ی انتخابات باشه و ع.ع عضو ستاد احمدی نژاد! هه!
خلاصه اینکه اشکمان خوب درآمد! نه برای ع.ع عزیز که گوینده ی رادیوی اردوهای انجمن بوده و همیشه و حتی دیروز با آن غم بزرگ چنان از پشت رادیو می خنداندمان که کسی باورش نمی شد این آدم همان آدمی باشد که در تی وی با چهره ی خندان در محاکمه ای نشانش داده اند و ۵سال حبس برایش بریده اند. نه برای او نبود که گریه ام گرفته بود. گریه هایم را قبلا برایش کرده بودم. اینبار برای خودم گریه ام گرفته بود. برای خودمان. که در مثلا بهترین سال های عمرمان با بدترین وضعیت٫ دست و پنجه را نرم که جه عرض کنم٫ دست و پنجه را می شکنیم!! و این مسائل جوری ست که خستگی را بدجوری در تن آدم خاک می کند! و فقط یک ۱۳آبان می طلبد برای تخلیه... این جوانی عجب چیزی ست. آدم زود انرژی می گیرد و زود از دستش می دهد. این جوانی عجب چیز خوبی ست.
به اهواز می رویم. برای تجدید دوباره ی نفس هایمان. به بهانه ی ازدواج یکی از دوستان دوران کودکی مان.اهواز٫ کارون٫ هوای گرفته ی عصرها٫ شلوغی نادری و ۲۴متری ها٫ جاده ی ساحلی مادرم کارون٫ الهام٫نوشین٫ یگانه ی زندگی ام! مرا در آغوش بکشید! پیش به سویتان می آیم!

امروز هشت هشت هشتادوهشت بود. و ما چند نفری از اکیپپ دخترای خوابگاهی و چندتایی هم از بچه های دانشگاه قرار گذاشته بودیم که ساعت هشت صبح از جلوی خوابگاه به طرف پارک ساعی حرکت کنیم. خب خوش گذشت. کارای زیادی کردیم. خیلی خندیدیم. اما نکته ی جالب توجهی که باعث شد بخاطرش پست بذارم این بود که یه قرار گذاشتیم. اینکه ۹/۹/۹۹ همگی بیایم دانشکده و از اونجا باهم بریم یه جایی و اگه هم ازدواج کرده بودیم زن یا شوهرامون رو هم بیاریم. حرکت عجیبی بود. از این جهت که اون موقع ما ۳۱ سالمون خواهد بود. و این واقعا برام دور از ذهنه. با اینکه بارها و بارها سن سی سالگی خودم رو توی ذهنم تصویر کردم اما باز هم وقتی به سی و یک سالگی م فک می کنم برام گنگ و مبهمه. و دیگه اینکه یکی از بچه ها معتقد بود که اون موقع زنده نخواهد بود چون مطمئنه که در سن سی سالگی می میره. و ما هم یه جورایی مطمئنیم که اگه اتفاقی براش نیفته که منجر به مرگش بشه، حتما خودکشی می کنه. ما متفق القول شک نداریم به این مسئله. و یکی دیگه از بچه ها گفت که توی اون سن ایران نیست. و یکی دیگه از بچه ها گفت که شوهرش احتمالا اجازه نخواهد داد که اینکارو بکنه و حتی ممکنه ناراحت بشه از اینکه یه روزی یه همچین قراری گذاشته. اونم اینکه این قرار شامل چند پسر هم می شده. در حالی که این جمع فقط یه جمع دوستانه ی بی غرض و ساده ست. و اون شوهره باید درک کنه که زنش بهش وفاداره و هیچ خطایی مرتکب نشده و بهش هیچ وقت خیانت نکرده و نمی کنه. چرا نمی فهمه؟
آیا تابلوه که دارم کسی رو یا خودمو توجیه می کنم؟ آیا خود درگیری عذاب وجدانم مشخصه؟ تقصیر من نیست. یکی باید به این مردا بفهمونه که زنا با اینکه حس تعصبشون رو دوس دارن، اما اونا دیگه هر جایی نباید از این حس استفاده کنن، و لازمه که اونا هم گاهی به خودشون زحمت بدن و مثه زنا خود دار باشن! فقط گاهی، فقط ذره ای! خیلی سخته؟!
پ.ن: متاسفم از اینکه این پست انقدر احمقانه بود. به اقتضای سنم بود خب!
بگذریم.کی آخه شب امتحان میان ترم اول سیگنال از این اراجیف به هم می بافه؟! بیخیال. هوا این روزا بارونیه. دوسش دارم. یه جور خاصی خوبه. اون تیکه ش خوبه که بارون میاد و تو چتر درمیاری و قایمکی جوری که کسی نفهمه چترتو یخورده کج می گیری تا از بارون خیس شی. این تیکه شو دوس دارم.
یه چیز بامزه. حنیف فک می کنه من به مشاور احتیاج دارم. فک می کنه من از زندگی کردن خسته شدم. فک می کنه من انگیزه م رو برای دانشگاه رفتن یا درس خوندن یا هر چیز دیگه ای از دست دادم. فقط به همین دلیل که من تازگی ها یه روش جدید برای کم کردن فشار هایی که رومه پیدا کردم. غر زدن! اما اینطور نیست. درسته که وقتی ازم بپرسه هدفت از زندگی چیه سکوت می کنم و فقط لبخند تحویلش می دم. اما این حرکت اینو نمی رسونه که من از زندگی م لذت نمی برم. اگرم به مشاور احتیاج داشته باشم باید دیگه بشناستم انقدر قد هستم که اعتراف نکنم به احتیاجم! خلاصه اینکه این برادر ما داره یه جورایی نقش مقابل منو بازی می کنه. همونطوری که من یه حس مادرانه بهش دارم، انگار اون یه حس پدرانه به من داره. تا حالا خواهر و برادری که پدر و مادر هم باشن دیدید؟ بامزه ست ها!
خلاصه اینکه کسی به این راحتی ها نمی تونه از زبون من حرف بکشه. اینو تا حالا باید می فهمیدی برادر جان. و در حکایت اینجانب است که حافظ می فرماید:
گفتگو آیین درویشی نبود، ور نه با تو ماجراها داشتیم
به دلایل آشغالی نمی توم فعلا آپ کنم.الهام خانوم کمتر بهم فحش بده.نوشین خانوم کمتر بهم بی توجهی کن.من اصلا از همه تون شاکیم. اصلا با همه تون قهرم... من خیلی هم لوسم آره! چون خیلی اعصابم خورده که هی می خوام آپ کنم اما نمی شه!!!!!!!!! مثه حالتیه که می خوای حرف بزنی اما نمی تونی! مثه حالتی که لبریز باشی اما خفه ت کنن!!!!!!!

پ.ن: نمی خوام. احساس غریبگی دارم همه جا...